روزی آن سرور [امام صادق(ع)] به جمعی که در خدمت او حاضر بودند فرمود: چه شده است شما را که استخفاف به ما میکنید؟ مردی از اهل خراسان برخاست و عرض کرد: معاذ الله که ما استخفاف به تو یا به چیزی از فرمودة تو کنیم.حضرت فرمود: تو یکی از آنهایی که به من استخفاف[۴۹۱] کردی. عرض کرد: معاذ الله. حضرت فرمود: آیا نشنیدی که فلان شخص در نزدیکی منزل جحفه وقتی که میآمدی میگفت: مرا به قدر یک میل سوارکن که والله خسته شده ام، و تو سر راست نکردی، پس استخفاف به او کردی و هر که استخفاف به مؤمنی کند به ما استخفاف کرده است و حرمت خدای عز و جل را ضایع نموده است.
و از حضرت امام موسی کاظم علیهالسلام منقول است که: «هر که به نزد مردی از برادران خود رود و پناه بر او برد به جهت کاری، و او با وجود قدرت، او را پناه ندهد، به تحقیق که قطع ولایت خدا را کرده است.[۴۹۲]
عبادت بجز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست
ره نیک مردان آزاده گیر چو استاده ای دست افتاده گیر
و فرمود: هر که راه رود به جهت حاجت برادر خود در یک ساعت از شب یا روز، خواه آن را بر آورد یا نه بهتر است از برای او از اعتکاف دو ماه.
حضرت موسی بن جعفر علیه السلام فرمود که: از برای خدا در روی زمین بندگانی است که سعی میکنند در حاجات مردم، ایشانند که در روز قیامت از هرخوف و ترسی ایمنند و هر که سُروری[۴۹۳] در دل مؤمنی داخل کند، خدا در روز قیامت دل او را شاد میگرداند.[۴۹۴]
کسی نیک بیند به هر دو سرای که نیکی رساند به خلق خدای
خدا را بر آن بنده بخشایش است که خلق از وجودش در آسایش است
همه مردمان، بندگان خداوند منّانند، و هر که با بندة کسی نیکی کند، همانا با او کرده است. بلکه بسا باشد که مولا از نیکی کردن به بندة او خشنودتر میشود از نیکی کردن به خود او. پس کسی که رضای خدا را جوید، در کارگذاری بندگان او نهایت اهتمام را به جا میآورد….
چو خود را قوی حال بینی و خوش به شکرانه، بار ضعیفان بکش
شکی نیست که برآوردن حاجات برادران دینی، موجب سرور و خوشحالی ایشان میگردد و ثواب مسرور کردن برادر ایمانی نیز از حد و نهایت بیرون است. شاد کردن دلی بهتر از آباد کردن کشوری است. دلهای غمناک، خانة خداوند پاک است. پس کسی که آن را به شادی مرمّت کند، خانة خدا را مرمت کرده است و هر کسی را نسبت بندگی خداست و هر که بنده کسی را شاد کند، مولای او را شاد کرده است.[۴۹۵]
از آن سرور مروی است که: هر که فریادرسی کند مؤمن مضطری را در وقت گرفتاری او و او را از غم فرج دهد، و یاری کند او را به بر آوردن حاجت او، خدای ـ تعالی ـ مینویسد از برای او هفتاد و دو رحمت خود را که یکی را در دنیا به او میرساند و به آن امر معیشت او را به اصلاح میآورد و هفتاد و یک دیگر را ذخیره میکند از برای روز قیامت و هولهای آن روز.[۴۹۶]
سید امام ابوالقاسم حکیم گوید که سِفله و بخیل آن است که چون مؤمنان را به وی حاجتی افتد و تواند که روا کند و نکند، بخلِ عام آن است که حقِّ واجب گشته نگزارد و بخلِ خاص آن است که نفع از خلق باز دارد. و بخلِ خاصّ الخاص آن است که من خود را از خالق باز دارد.[۴۹۷]
گفتا: «هر که دنیا را تنها خورد، بخیل است و در هر که نفعی است و از خلق باز دارد، لئیم است.» پرسیدند که سفله کدام است؟ گفتا: سفله آن است که هر چند حقّ ـ عزَّ و جلَّ ـ با وی نیکویی بیش کند، وی با خلق بدی بیش کند. دیگر سفله آن بُوَد که خلق را به خدای عزَّ و جلَّ [خوانَد] و آن را آلت سازد تا دنیا خورد. [۴۹۸]
حکایتی جذاب، در فضیلت یاری رساندن به دیگران: گویند در واسط به روزگار حجاج بن یوسف، علویی بود بزرگ نسب و پاک مذهب و به ورع و زهد معروف و مشهور. و خدای عزّوجلّ او را نعمت تمام داده بود لکن آشکارا نکردی و زنی داشت علویه[۴۹۹]، زاهده و عابده. و سه دختر خُرد، و چاکری داشت قدیم که خدمت وی کردی. وقتی وحشتی میان علوی و چاکر افتاد. علوی این چاکر را دستوری داد و از خدمت خود دور کرد. و چاکر ستیزه به علوی بیرون آمد و بر حجاج رفت و آواز برآورد، گفت: «النّصیحه النّصیحه.» حجّاج آواز وی شنید، بفرمود که: او را در آرید. چاکر را پیش وی بردند و جایگه خالی کردند. گفت: اینجا علویی است و دو صد هزار دینار دارد… [حجاج بن یوسف] بفرمود تا علوی را بکشتند. دیگر روز این غمّاز گفت: ایها الامیر! علوی زنی دارد علویه و دخترکان دارد، همه را بباید کشتن تا این سخن پوشیده ماند؛ و اگر این زن را زنده بگذاری به درگاه امیرالمؤمنین رود و تظلّم کند، حشمت تو برود و کار تو بفساد آرد. حجّاج جلّاد را بخواند و گفت: «بدان محلّه، به خانة فلان علوی رو، و زن و دختران او را جمله بکش». جلّاد رفت به در خانة علوی. نماز شام بود، در بزد. گفتند: «کیست؟» گفت: «کس امیر». زن در بگشاد جلّاد در خانة زن و دخترکان خرد همه رو کنده و جامهها سیاه کرده و اشک از دیدة ایشان روان شده. جلّاد چون ایشان را بدان حال دید، خدای عزّوجلّ رحمت در دل او افکند. گفت: «ای زن! مرا امیر فرستاده است به کشتن تو و آن دخترکان تو و تا من جلّادی میکنم و خلق میکشم، بر هیچ کس رحمت نکردم. اکنون خدای عزّوجلّ به سبب شما رحمت در دل من افکند و این جان خویش فدای شما کردم. اگر بدین سبب حجّاج مرا بفرماید کشتن روا دارم. باشد که خدای عزّوجلّ بر من نیز رحمت کند. برخیزید و جان خویش ببرید، اگر جایی نهان توانید بودن بباشید. بعد از آن از شهر بروید.» این علویه دعا کرد، یک دختر پنج ساله از در پیش کرد و دو دختر کوچک بر دوش نشاند. و چون شب تاریک شد، برفت بر در خانة زنی که دوست وی بود و این زن علویه بجای او بسیاری مردمیکرده بود. در بزد. و بیرون آمد، گفت: «چه بودست؟» گفت: «امشب مرا اندرین خانه نهان کن.» گفت: «از که؟» گفت: «از حجّاج». گفت: «من این زهره ندارم.» در خانه شد و در بروی فرو بست. زن متحیر شد و درماند و در خدای بنالید. اتّفاق افتاد که کاروانی از شهر بیرون میرفتند. این زن با این دختران پیش مهتر کاروان شد و گفت: «زن علویهام و این دختران خرد دارم و حجّاج شوی مرا بکشت و مال ما بستد و قصد کشتن آن دختران من کردست. این دخترکان مرا بر سَرِ بار نشانید و من خود پیاده بیایم».
مهتر کاروان مردی بود از شهر ری و خداوندِ نعمت بود. و نعمت بسیار برایشان ببخشود و یک چهار پای را بار فرو گرفت و بر دیگر چهارپایان ببخشید و زن را با دختری بر چهار پای نشاند و این دو دختر دیگر بر سر بارها نشاند و شهر به شهر میبرد و از حق خدمت داشتن تقصیر نکرد و تا به رِی آورد. و روی این زن ندید و از حالش نپرسید، چون به شهر ری رسید، زن و دختران را از چهار پا فرو آورد. مسجدی بود؛ گفت: «در این مسجد روید و باشید تا من به خانة خویش شوم، چه چندین سال است که من به سفر بودهام. چون شما را با خود ببرم، زن پندارد که من یک زن خواستهام و این دختران از مناند و تا معلوم شدن، خصومت خیزد. من بروم و حال معلوم کنم و به طلب شما آیم». زن دعا گفت و در مسجد رفتند، و مرد رفت. دیر بود تا به سفر رفته بود، به خانه رسید، خویشاوندان و دوستان خبر یافتند، پیوسته به سلام میآمدند. از مشغولی فراموش کرد که این زن را طلب باید کردن. این زن را با دختران دو روز در آن مسجد بماند بی نان و آب. دختران کوچک از گرسنگی سست شدند و بیوفتادند. این دختر پنج ساله گفت: «ای مادر! خواهرانم بدین حال شدند و بیم آن است که از گرسنگی بمیرند. مرا فرمان ده تا بیرون شوم و سؤال کنم که بیش ازین طاقت نمانده است.» مادر گفت: «ای دختر! چون ناچار سؤال باید کردن، بر من واجبتر، من بروم.» چون از در مسجد بیرون آمد، زنی بود با جمال، برنایی با شکوه میآمد. آن زن را دید بدان خوبی. نزدیک وی شد و به ناخن قرصه[۵۰۰] بربرید. آن زن گفت: ای برنا! بر من، آن ناپارسایان و نابکاران چه میبینی؟ «به راه خویش برو که من زنی محنت رسیدهام و غریب و درمانده» پرسید که: «شما چه کسید؟» گفت: «غریبم و هیچ چاره نمیدانیم و فرزندان خُرد دارم و چند روز است تا هیچ طعام نخوردهاند. من به ضرورت بیرون آمدم تا از بهر ایشان طعامیبدست آرم». آن برنا گفت که من شما را دلیلی کنم به کسی که بجای شما نیکوی کند. برو به بازار صرّافان. مردی است صرّاف مسلمان و حاجی، درویشان را صدقه نیک دهد، و برابر وی صرّافی دیگر است جهود، ایشان با یکدیگر به صدقه دادن ستیز کنند. مسلمان به لجاج[۵۰۱] جهود دهد و جهود به لجاج مسلمان. این زن گفت: من بر مسلمان روم، من از جهود سؤال نکنم. برابر دکان مسلمان بایستاد. آن روز صرّاف به بازار کردن ستد داد مشغول بود، سوی وی ننگرست چون از شغل بازار بپرداخت و دکّان برداشت، سوی خانه میشد، این در پس وی میرفت. صرّاف بازگشت و گفت: «ای زن! از پس من چرا میآیی؟» گفت: «غریبم و درمانده، مرا به چیزی یاری کن.» ضجر[۵۰۲] گشت، گفت: «شما بسیارید من از کجا آرم چندین که به شما دهم؟» زن گریان بازگشت. جهود صرّاف نیز از دکان برخاسته بود و از پس همیشد. بشنید که صرّاف آن زن را چه جواب داد. پیش زن آمد، گفت: «تو را چه حال افتادست و چرا میگریی؟» زن حال خویش بگفت که زنی علویهام و فرزندان خرد دارم و از خانه و شهر خویش آواره، مرا دلیلی کردند که صرّافی است مسلمان و حاجی و برابر صرّافی یهودی است، بر آن مسلمان سؤال کن. اگر او ندهد، یهودی بدهد که ایشان با یکدیگر به صدقه دادن لجاج دارند. از صرّاف حاجی سؤال کردم، مرا زجر[۵۰۳] کرد و بانگ بر من زد. گفتم: «چون مسلمان مرا این جواب داد، بر یهودی به چه امید روم.» صرّاف جهود این بشنید روی در پیش زن بر خاک نهاد و محاسن سپید خویش در پای او مالید و گفت: «ای زن! من آن یهودیام که تو را گفتند. بندة توام یک ساعت اینجا توقّف کن تا من به خانه شوم و باز پیش تو آیم.» خانه نزدیک بود زن بایستاد و صرّاف به خانه شد و زن و فرزندان خویش را و هر چه در خانة او بودند همه را گفتند: «از پس من بیایید که پنجاه سال است تا من بازی سپید طلب میکنم، اکنون یافتم.» همه با وی برفتند. چون زن را بدیدند، همه روی پیش وی بر خاک نهادند، دست پای وی را بوسه دادند. گفتند: «فرزندان به کدام مسجداند؟» برفتند و همه برگردن گرفتند و به خانه آوردند و جامها و فرشهای فاخر افکندند و جمله به خدمت پیش ایشان بایستادند. صرّاف گفت: «ای خداوند! من صد هزار دینار دست گاه دارم همه در ملک تو کردم، هر چه خواهی میکن، بخور و ببخش و به جهاز دختران کن. من و زن و فرزندان من همه بندگان تویم.» و نعمتهای الوان پیش آوردند تا بخوردند و بیاسودند. و فرشهای گران مایه افکندند تا بخفتند. صرّاف مسلمان که بخفت، در خواب دید که قیامت بود و خلق در عرصات قیامت استاده. چشم بکشید، کوشکی دید در بهشت و بر در کوشک نام صراف مسلمان نبشته بود. پیغامبر علیهالسلام را دید بر در آن کوشک استاده، بفرمود تا نام صرّاف مسلمان از در آن کوشک بستردند و نام صرّاف جهود بنبشتند. صرّاف مسلمان چون آن بدید، از خواب در آمد، لرزه بر اندام افتاده، خویشتن را بر زمین زد و فریاد میکرد و میگریست و میگفت: گویی چه گناه کردم و صرّاف جهود چه خیر کرد که از کوشک من نام بسترند و نام وی بنوشتند؟» صرّاف مسلمان دوستی داشت زاهد صایم الدّهر قایم اللّیل در مسجد محلّه بودی، جز به حاجت طهارت بیرون نیامدی. برخاست و بدان نیم شب هزار دینار در صرّهای کرد و قصد زاهد کرد و به در مسجد آمد و در بزد. زاهد به نماز بود، سلام باز داد و در بگشاد گفت: «چه که بدین نیم شب آمدی و نه بر جای میبینم تو را؟» گفت: «ای زاهد! از بهر خدای تعالی فریاد من رس که من خوابی چنین دیدم ـ حال بگفت ـ و اینک هزار دینار آوردم تا پیش این صرّاف جهود رویم. تو شفاعت کن تا آن نیکی که دی کردست بدین هزار دینار به من دهد و اگر بیشتر خواهد بیشتر دهم.» گفت: «بسم الله تا برویم.» هر دو بیامدند تا در خانة صرّاف و در بزند. گفتند: «کیست بردر؟» گفت: «من ام فلان زاهد.» و صرّاف آمد و در بگشاد و گفت: «چه حاجت که بدین هنگام رنجه گشتی؟ مرا بر خویشتن بایستی خواند.» گفت: «به حاجت آمدیم». گفت: «بفرما.» گفت: «تو دی احسانی کردهای، باید که آن احسان بدین دوست و برادر من فروشی به هزار دنیار ـ و در پیش وی نهاد.» گفت: «من که باشم که احسانی کنم که به هزار دینار بخرند.» گفت: «تو را شفاعت میکنم، این ثواب که تو دی کردی به دو هزار دینار به وی فروش.» گفت: «مردم بر من استهزا کنند، گویند، یهودی به دو هزار دینار ثواب میفروشد.» زاهد الحاح کرد. صرّاف گفت: «ای شیخ زاهد! من دانم که او چه دید است و چه طمع میدارد. من پنجاه سال در طلب این حال بودم، اگر همه عالم به من دهند که نفروشم. او خواب دید که: پیغامبر، محمد مصطفی صلوات الله علیه.
کوشک را در بهشت که نام وی بر آن کوشک نبشته بود، بفرمود ستردن و نام من نبشتن. آن ساعت دست من در دست محمد بود ـ علیهالسلام ـ و از من شکر میکرد که به جای فرزندان من نکویی کردی و آن صراف، بانگ به زجر بر فرزند من زد. به مکافات مردمیتو و زجر او خدای تعالی خواستم تا مرا فرمان داد که نام او بستردم و نام تو بر نوشتم و تو را ایمان مسلمانی روزی کرد، شهادت بیاور. هم چنان دست در دست پیغامبر علیهالسلام ایمان آوردم و همیگویم: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله» گفت: «ای شیخ زاهد! کس این منزلت و این جایگه به همه عالم فروشد؟ خویشتن را احسانی دیگر طلب کن که خدای ـ عزّوجلّ ـ نخست به تو فرستاد و لکن تو را توفیق نداد، مرا داد توفیق تا من طلب کردم».[۵۰۴]
منبع: حوزه نت
